نقش ارتش در 8سال جنگ تحمیلی
ثبت نقش ارتش ، رشادتها وخاطرات ارتشیان غیور . پست الکترونیکی ali522429@yahoo.com
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: علی فرزاد - ۱۳٩٠/٢/۱۱
جعفری در نشست هفتگی انصار حزب‌الله:
خاطرات رزمندگان دفاع مقدس باید ثبت و نگهداری شود

خبرگزاری فارس: رئیس امور ایثارگران نیروی زمینی ارتش گفت: خاطرات بسیاری در سینه رزمندگان دفاع مقدس وجود دارد که باید به ثبت و نگهداری آنها اقدام شود.


به گزارش خبرنگار باشگاه خبری فارس«توانا»، همزمان با سالگرد هفته دفاع 


مقدس، مجتبی جعفری رئیس امور ایثارگران نیروی زمینی ارتش با حضور در نشست هفتگی انصار حزب‌الله بر زنده نگه داشتن فرهنگ یاد وخاطره شهدا دفاع مقدس تأکید کرد و به ذکر خاطراتی از دوران دفاع مقدس و اسارت خود پرداخت.
وی گفت: خاطرات بسیاری در سینه رزمندگان دفاع مقدس است، که باید به آنها پرداخته شود.
خاطرات ذکر شده توسط سرهنگ آزاده مجتبی جعفری، به شرح زیر است:

*عملیات والفجر مقدماتی و والفجر 1

رئیس امور ایثارگران نیروی زمینی ارتش گفت: این عملیات با شرکت بیش از 20-30 لشکر سپاه و ارتش آغاز می‌شود، هدف عمده این دو عملیات جلوگیری از برگزاری کنفرانس غیرمتعهد‌ها در عراق بود؛ در این عملیات قرار بود که وارد عراق شویم و با این کار عراق را نا امن جلوه دهیم تا کنفرانس انجام نشود تا از نظر سیاسی قدری پشتوانه عراق کم شود، ولی با متوقف شدن این دو عملیات به هدفمان نرسیدیم.

جعفری ادامه داد: ولی یک نفر این کار را انجام می‌دهد، آن هم کسی نیست جز شهید خلبان «عباس دوران» که در عملیات بمباران مواضع عراقی‌ها، به کمک خلبان خود دستور می‌دهد تا خودش را از هواپیما بیرون بیندازد و پس از آن خودش به تنهایی هواپیمایش را به ساختمان خبرنگاران خارجی که در عراق بودند، می‌زند و این‌گونه یک نفر کار ده‌ها لشکر را انجام می‌دهد.

وی افزود: یا در مورد حمله اچ 3 هنوز که هنوز است سیستم‌های هوایی دنیا مانده‌اند که چگونه هواپیمایی که سوختش برای هزار کیلومتر است 2-3 هزار کیلومتر پرواز می‌کند و در غربی‌ترین نقاط عراق، هواپیماهای دشمن را می‌زند و بعد سالم برمی‌گردد؛ این هواپیماهای سوخت‌رسان در مرز ترکیه و سوریه چگونه به هواپیماهای جنگنده سوخت‌رسانی کرده‌اند؟ آن هم در شرایطی که وقتی به حضرت امام(ره) می‌گویند شما اجازه دهید ما با ترکیه و سوریه صحبت کرده و از داخل مرز اینها استفاده کنیم، ایشان بنابر مصالحی اجازه نمی‌دهند.

*خاطره جزیره مجنون

این رزمنده دوران دفاع مقدس گفت: بنده در جزیره مجنون بودم و سنگرهای ما پشت سرهمدیگر بود و در فاصله 70 متری سنگرهای عراقی‌ها بود و در این طرف و آن طرف آب بود و از سنگر ما تا سنگر عراقی‌ها که 70 متر فاصله بود 40 متر آن را سیم خاردار و میدان مین درست کرده بودند و از این طریق 30 متر به ما نزدیک شده بودند. به گونه‌ای که صدای آنها را که به آرامی با یکدیگر صحبت می‌کردند، می‌شنیدیم.

جعفری ادامه داد: یک سیم خاردار جلوی سنگر ما بود؛ سیم خارداری حلقوی که 4 متر از جاده به عرض 8 متر را پوشانده بود؛ من به سربازی که آنجا بود، گفتم، الان اینجا که مشغول نگهبانی هستی، مشکلی نداری؟ گفت، نه، همه چیز خوب است، تنها مشکلی که وجود دارد این که سیم خاردار از آن طرف به این طرف آب را نپوشانده و اگر بپوشاند خوب است.

وی افزود: او در حد اطلاعات سربازی خودش فکر می‌کرد این سیم خاردار خیلی مانع است! ما دم غروب دو سرباز فرستادیم این سیم خاردار‌ها را با یک چوب کنار آب کوبیدند و آن را محکم کردند بعد سرباز خیالش راحت شد که مثلاً برای دشمن مانع گذاشته‌ایم.

رئیس امور ایثارگران نیروی زمینی ارتش گفت: در چنین وضعیتی پشتیبانی چگونه ممکن است؛ در حالی که راه زمینی بسته و محدود است و راه هوایی نیز امکان ندارد لذا عمده‌ترین راه پشتیبانی از جنگ آب و دریا بود؛ آن هم با وجود کشتی‌هایی که برای دشمن بار می‌بردند.

جعفری بیان کرد: بهترین کار این بود که جلوی آنها را سد می‌کردیم و از این طریق مقادیری اسلحه و مهمات به دست می‌آوردیم؛ این گوشه‌ای از لایه‌های بیان نشده جنگ در بعد فیزیکی و عملیات بود اما در قصه ماهیت جنگ هم همین داستان وجود دارد.

*سفر حج شهید بابایی

این رزمنده ارتش اسلام با بیان اینکه، واقعا لرزه بر اندام انسان می‌افتد که اولیاءالله در دوران ما هم بوده‌اند و از آنان غافل بوده و هستیم، بیان داشت: از دوستان نزدیک شهید بابایی شنیدم که بعد از مدت‌ها برای خانواده‌‌اش نامه می‌آید که به سفر مکه دعوت شده‌اند؛ همسر شهید به او اصرار می‌کند تا به همراه او به این سفر برود؛ ولی شهید بابایی به خاطر وضعیت جنگ موافقت نمی‌کند و به همسرش اجازه می‌دهد تا به تنهایی به سفر حج برود.

جعفریان در ادامه خاطره گفت: شهید بابایی می‌گوید اگر خدا بخواهد من هم بعدا می‌آیم؛ در روز عید قربان چند نفر از آشنایان به سراغ همسر شهید بابایی می‌آیند و می‌گویند «چرا به ما اطلاع ندادی که آقای بابایی به این سفر آ‌مده؟» او می‌گوید «بابایی اصلا به این سفر نیامده و الان در تهران است»؛ آنها قبول نمی‌کنند و می‌گویند ما در کنار حجرالاسود او را دیدیم که دارد دعا می‌خواند!

وی افزود: همین شهید والامقام در لحظه شهادت وقتی با هواپیمای خود از عراق به مرز ایران بر می‌گردد و به کمک‌خلبانش می‌گوید «من الان در پایین قطعه‌ای از بهشت می‌بینم، چقدر اینجا سرسبز است!» و بعد هواپیمای ایشان سقوط می‌کند و به شهادت می‌رسد.

*معرفت شهید محمد مهدی صابر همیشگی

رئیس امور ایثارگران نیروی زمینی ارتش، تشریح کرد: در ارتفاعات 402 سومار، دشمن به ما حمله کرد و آنجا را گرفت؛ فرمانده، گروهان را جمع کرد تا به دشمن حمله کرده و او را به عقب براند؛ فرمانده اعلام می‌کند، چه کسی حاضر است اول جلو برود؟ این سرباز (محمد مهدی صابر همیشگی) دستش را بلند می‌کند، _او بچه یکی از روستاهای ساری بود_ بعد فرمانده تا تجهیزات وی اعم از فشنگ و اسلحه و مهمات او آماده شود، یواشکی در گوش وی می‌گوید، الان که می‌خواهی داخل کانال بروی، مواظب باش و سرت را پایین بگیر تا سالم برسی و عراقی‌ها را از بین ببری.

وی در ادامه کفت: این شهید با صدای بلند جواب می‌دهد «شما چرا به من این‌گونه می‌گویی؟ من که از داخل کانال نمی‌روم». فرمانده به او می‌گوید «چطور از داخل کانال نمی‌روی؟» جواب می‌دهد «سرباز همیشگی، برای رسیدن به دشمن پا روی دوستانش نمی‌گذارد! چراکه بر اثر حمله عراق بچه‌های زیادی شهید شده بودند و بدن‌‌هایشان در کانال افتاده بود».

جعفریان یادآور شد: در بحبوحه جنگ، گرد و غبار، دود و باروت و انفجار چنین معرفتی داشت که جنگ ما فقط بزن و بکش، پیروزی وحتی حفاظت و نگهداری مملکت از لوث وجود دشمن نیست بلکه ما برای چیز دیگری می‌جنگیدیم لذا در انتها حمله می‌کند و دشمن را از بین می‌برد و به آن سنگر می‌رسد و به نیروها خبر می‌دهد که جلو بیایند.

این رزمنده دوران دفاع مقدس بیان داشت: دشمن بعثی از دور سینه‌اش را نشانه می‌گیرد و او به شهادت می‌رسد و در همان کانال می‌افتد؛ شاید آن موقع به ذهن کسی متبادر نمی‌شده است که یک روز سرهنگ این موضوع که سرباز صابر همیشگی برای رسیدن به دشمن حتی پا روی جنازه دوستانش نگذاشت را در شرایطی تعریف کند که برخی بعد از گذشت 22 سال از پایان جنگ برای رسیدن به هر چیزی پا روی خون شهدا می‌گذارند!

*ماجرای شهادت ستوان وظیفه عبدالحمید انشایی

رئیس امور ایثارگران نیروی زمینی ارتش در ادامه بیان خاطرات خود اظهار داشت: ستوان وظیفه انشایی دیده‌بان توپخانه بود که روی «شیاکوه» ایستاده و به توپخانه گرا می‌داد که دشمن را بکوبند و دشمن هم در حال حمله و پیشروی به سوی جلو بود، وی در حال گرا دادن زخمی می‌شود؛ فرمانده گروهانش تعریف می‌کرد که وقتی انشایی به من گرا می‌داد، فهمیدم که می‌گوید همانجایی را که او هست بزنند؛ یعنی محل دیده‌بان؛ چراکه دشمن به آنجا رسیده بود.

جعفری ادامه داد: اما وقتی فرمانده متوجه می‌شود که او زخمی شده است؛ به او پیغام می‌دهد به گونه‌ای خودت را به ما برسان؛ ولی ستوان انشایی با اصرار کارش را ادامه می‌دهد؛ لحظه‌ای که احساس می‌کند باید جان بدهد و شهید شود جمله‌ای پشت بی‌سیم به فرمانده آتشبار بدین مضمون می‌گوید « به امام و مادرم بگویید شیاکوه لرزید، انشایی نلرزید» و بعد هم به شهادت می‌رسد؛ آنها به شهادت رسیدند تا من و شما در این دنیا با دیدن خیلی چیزها دلمان نلرزد.

*اسیران مفقودالاثر

این یادگار دوران اسارت در بخش دیگری از خاطرات خود بیان داشت: بنده و رزمندگانی دیگر که در عراق اسیر بودیم نمی‌توانستیم به خانواده‌هایمان نامه بنویسیم تا آنان را از اسارتمان باخبر سازیم، لذا در ایران ما را مفقودالاثر می‌دانستند؛ یک خلبان هوانیروز هم بود که در دوران اسارت دندان‌هایش ریخت؛ به بعثی‌ها گفتیم دندان مصنوعی برای او بگذارند؛ چراکه غذای آنها را ما که دندان داشتیم نمی‌توانستیم بخوریم چه برسد به آن بنده خدا!

رئیس امور ایثارگران نیروی زمینی ارتش اظهار داشت: بعثی‌ها گفتند که او را فردا بیمارستان تکریت خواهیم برد تا آنجا کارش را انجام دهد، ما شب نشستیم و سفیدی زیر روزنامه‌ها را جدا کردیم و اسامی 4 هزار اسیر ایرانی را که در آن اردوگاه بودند با آدرس و تلفن نوشتیم و در کتانی وی جاسازی کردیم.

جعفریان ادامه داد: او به بیمارستان رفت و معاینه شد، دکتر به او گفته بود که برای قالب‌گیری دندان نمی‌توانی بیایی و بروی، چون برای ما خطر دارد؛ در همان بیمارستان زندان باش تا کارت را انجام دهیم؛ او هم قبول می‌کند، از درب مطب که به سالن بیمارستان می‌آید، سرباز عراقی از او سوال می‌کند که تو ثبت‌نام شده‌ای، او هم سرش را تکان می‌دهد؛ لذا او را به نقا‌هت‌گاهی که اسرای ثبت نام شده ایرانی بودند، می‌برند.

وی همچنین افزود: او به آنجا می‌رود کتانی را در می‌آورد و اوراق را به دست اسرا می‌دهد تا بعد از اینکه بهبود یافتند و به اردوگاه‌هایشان برگشتند، به خانواده‌ها خبر بدهند؛ آنها اوراق را به اردوگاه 5 تکریت می‌برند و در آنجا اسامی را برای حاضران می‌خوانند تا هرکس می‌شناسد بگوید تا برای خانواده‌شان نامه بنویسند؛ اسامی ما را که می‌خوانند، چند تا از هم‌دوره‌ای‌ها ما را می‌شناسند و می‌گویند اینها از بچه‌های ورامین هستند؛ دو نفر ورامینی در آنجا بودند؛ یکی خلبانی به نام احمد وزیری و دیگری سرگردی به نام حسن هداوند میرزایی که اینها نامه می‌نویسند و به خانواده‌های ما خبر می‌دهند و بالاخره یک سال بعد از اسارت، خانواده ما باخبر می‌شوند که ما در عراق اسیر هستیم.

*بدن سالم شهید حسن هداوند میرزایی

رئیس امور ایثارگران نیروی زمینی ارتش گفت:در 20 شهریور سال 69 در اردوگاهی که شهید هداوند در آن بود، بعثی‌ها نام 20 افسر از جمله وی را می‌خوانند و به آنها می‌گویند که شما فردا آزاد می‌شوید؛ ساعت 10 شب که می‌شود فرمانده عراقی اردوگاه می‌آید و آقای هداوند را می‌برد که دیگر هم بر نمی‌گردد؛ صبح که می‌شود اسامی را برای مبادله می‌خوانند؛ اسامی 19 نفر را به غیر از اسم شهید هداوند را نمی‌خوانند! بچه‌ها پرس و جو می‌کنند، جواب می‌‌دهند «حسن دیشب مرد و الان جنازه او را برایتان می‌آورند، شماباید گواهی بدهید که او به مرگ طبیعی مرده تا آزادتان کنیم وگرنه آزاد نمی‌شوید»

جعفریان در ادامه بیان داشت: جنازه را که برای رویت بچه‌ها آوردند به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود و زیر شکنجه آن هم در شب آزادی بعد از 9 سال اسارت به شهادت می‌رسد؛ بدن او را به قبرستان منتقل و در آنجا دفن می‌کنند؛ چون آن موقع مبادله پیکرهای شهدا هنوز مرسوم نبود.

وی خاطر نشان کرد: در تیرماه سال 81 شهید خلبان سرلشکر حسین لشکری که آزاد می‌شود، به همراه او تعدادی از جنازه آزادگان شهید را می‌آورند، از جمله بدن شهید حسن هداوند را که به ایران می‌فرستند؛ نماینده بنیاد شهید می‌گوید که باید ببینیم عراقی‌ها چه چیزی را به ما تحویل می‌دهند و همین طور یک مشت استخوان به اسم شهید به ما تحویل ندهند؛ او می‌گوید: من رفتم پلاستیک روی جنازه شهید را کنار زدم تا پیکرش را دیدم این ذهنیت برایم پیش آمد که اگر کسی نداند این شهید شده، می‌گوید خواب است و اگر بداند که شهید شده با خود می‌گوید 48 ساعت است که شهید شده است! من دست روی صورت این شهید کشیدم و لطافت مو و صورت او را با تمام وجود احساس کردم.

این رزمنده دوران دفاع مقدس یارآور شد: عکس‌های شهید در زمان شهادت و در زمانی که 12 سال از زمان اسارت و شهادت ایشان می‌گذرد، موجود است که اندک تفاوتی ندارد و غیر ممکن است کسی تشخیص دهد این دو تا عکس مربوط به دو زمان متفاوت است.

وی ادامه داد: جالب‌ اینکه شنیدم وقتی عراقی‌ها پیکر این شهید را از قبر بیرون می‌آورند تا به ایران برگردانند، متوجه سالم بودن آن می‌شوند، می‌گویند برای اینکه آبروی ما نرود، مدتی این پیکر را در آفتاب تابستان نگه داریم تا شاید متلاشی شود ولی پس از مدتی زیر آفتاب داغ تابستان باز هم تغییری نمی‌کند!

رئیس امور ایثارگران نیروی زمینی ارتش، تاکید کرد: اینها در مقابل اراده انسان برای حرکت در راه خدا پایین‌ترین پاداشی است که خداوند عنایت کرده و اینکه قرآن کریم می‌فرمایند «شهیدزنده است» یعنی آنها همچنان برای ما بابرکت هستند و می‌توانند زندگی ما را جهت ‌دهند؛ اینکه ما به زیارت امام رضا(ع) می‌رویم و می‌گوییم گواهی می‌دهیم که تو صدای ما را می‌شنوی و جواب سلام ما را می‌دهی یعنی اینکه امام زنده است و بر تمام زندگی ما اشراف دارد؛ شهیدان در مراتبی پایین‌تر نیز این گونه هستند.
پس تا تاریخ زنده است باید دفاع مقدس و یاد و خاطره شهیدان زنده نگهداشته شود

نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :


كد آهنگ

كد موسيقی

تماس با ما