نقش ارتش در 8سال جنگ تحمیلی
ثبت نقش ارتش ، رشادتها وخاطرات ارتشیان غیور . پست الکترونیکی ali522429@yahoo.com
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: علی فرزاد - ۱۳٩٠/۸/۱٤

"شهیدعباس بابایی"
نام پدر : اسماعیل
تولد : ۱۴ آذر
۱۳۲۹
محل تولد : قزوین
تاریخ شهادت : ۱۵ مرداد
۱۳۶۶-روزعیدقربان
محل دفن : گلزار شهدای قزوین
طول مدت حیات :
۳۷ سال
نحوه شهادت : اصابت گلوله به پیکرش در حین انجام عملیات برون مرزی


. عباس همراه با دانش آموزان از مدرسه خارج شد در خیابان سعدی عده‌ای کارگر در حال کندن

 یک کانال بودند. در میان کارگران پیرمردی بود که توانایی انجام کار را نداشت. عباس با دیدن پیرمرد

 که به سختی کلنگ می زد لحظه‌ای ایستاد. سپس نزد پیرمرد رفت و گفت: «پدرجان! چند متر باید

بکنی؟»پیرمرد نفس نفس زنان گفت: «سه متر طولش باید بشه، یک متر گودی‌اش!عباس کتاب‌هایی

 را که در زیر بغل داشت به پیرمرد داد و کلنگ او را گرفت و گفت: «شما کمی استراحت کنید

 پدرجان!»شروع کرد به کندن زمین. از آن روز به بعد، عباس هر روز پس از تعطیل شدن مدرسه،

 به یاری پیرمرد می‌رفت.

 

۲. یک روز با لحنی معترضانه از عباس پرسیدم: «آخه تو بهانه‌ات برای نخوردن پپسی چیست؛

ما نباید بدانیم تو چرا این همه از این نوشیدنی دوری می‌کنی؟»خیلی آرام و ملایم گفت: «کارخانه

 پپسی متعلق به اسراییلی‌هاست. من نمی‌خواهم با خوردن آن، به اسراییلی‌ها کمک کرده باشم!»



۳.آخرین بار که به خانه ما آمد، سخنانش دلنشین‌تر از روزهای قبل بود. یکی از حرف‌هایی که آن

روز زد و هنوز در گوش من است، این بود: «وقتی اذان صبح می‌شود، پس از این‌که وضو گرفتی،

به طرف قبله بایست و بگو ای خدا! دستت را بر سر من بگذار و تا صبح فردا برندار!»با لحنی که

 بیشتر شوخی بود تا جدّی، پرسیدم: «فایده این کار چیه؟»

گفت: "اگر دست خدا روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمی‌تواند فریب‌مان دهد."

۴. با چند تن از پرسنل نیروی هوایی به صورت خصوصی خدمت حضرت امام (ره) رسیده بودند.

وقتی آمد خانه، خیلی خوشحال بود. چشمم که بهش افتاد، پرسید: «به نظرت نورانی نشده‌ام؟»

گفتم: «چطور مگه؟»گفت: «آخه امام (ره) را بوسیده‌ام!

۵. قرار شد با هم برویم حج. بی‌نهایت خوشحال شدم از این که می‌خواهیم جایی برویم که هر

 مسلمانی آرزویش را دارد. نمی‌شدم اما یک چیزی بود ته دلم که آزارم می‌داد و نمی‌گذاشت با خیال

 راحت به این سفر فکر کنم. عباس حرف‌هایی می‌زد که خیلی خوشایند نبودند. یک‌بار گفت: «اگر یک

روز تابوت من را ببینی چه کار می‌کنی؟»گفتم:«عباس تو را به خدا از این حرف‌ها نزن!»

گفت: «جدی می‌گم!»دست گذاشت روی شانه‌ام. گفت: «تو باید صبور باشی. من باید زودتر ازاین‌ها

می‌رفتم، ولی چون تو تحملش را نداشتی، خدا مرا نبرد؛ اما احساس می‌کنم کم کم دیگر وقتش شده.»



۶. یک یا دو روز قبل از حرکت بود که یک دفعه گفت نمی‌تواند بیاید. . با آقای اردستانی این‌ها بودیم

 که یک‌باره رو کرد به ایشان و گفت: «مصطفی، من همسرم را اول به خدا، بعد به تو می‌سپارم!»

 بعد هم سفارش کرد: «سوار هواپیما که شدی، آیت‌‌الکرسی بخوان!»



۷.داشتیم سوار ماشین می‌شدیم برویم عرفات که خبر دادند عباس تلفن زده، آرام شروع کرد به

 حرف زدن. گفت: «سلام ملیحه! شنیدم لباس احرام تنته، دارید می‌روید عرفات. التماس دعا دارم.

برای خودت هم دعا کن. از خدا صبر بخواه. دیگر من را نخواهی دید. وقتی برگشتی مبادا گریه کنی؛

 ناراحت بشی؛ تو به من قول دادی!» و او حرف ‌زد و من این طرف گوشی گریه کردم.

۸.عرفات عجیب بود. توی چادرمان نشسته بودم که یکباره تنم لرزید بقیه‌اش را نفهمیدم. یک‌باره

 بوی عجیبی آمد. آنقدر خوب بود که از حال رفتم. درست در همان لحظه، مردهای چادرِ بغل دستی،

عباس را دیده بودند که کنار چادر ما ایستاده و قرآن می‌خواند. آن‌ها او را به یک‌دیگر نشان می‌دهند

و از بودنش در آن‌جا تعجب می کنند.


۹.روز آخر حضور در عرفات برای استراحت برگشتیم هتل. توی خنکی هتل خوابم برد. خواب

 دیدم: یک سالن بزرگ پر از آدم‌هایی است که لباس نیروی هوایی تنشان است. حسین داشت طبق

معمول بازیگوشی می‌کرد. به عباس که آن جا بود گفتم: «با این پسر شیطونت چه کارکنم؟ "حسین

را گرفت و برد. مدتی طول کشید تا دوباره بین جمعیت پیدایشان کردم.

حسین را به من پس داد و گفت: «بیا، این هم حسین.»خیالم راحت شد. گفتم: «خودت کجایی؟"

دیدم جایی که او قبلا ایستاده بود، یک عکس بالا آمد. گفت: «من اینجام!»گفتم: «این که عکسته!»

توی عکس روی گردنش سه تا خراش خورده بود؛ انگار که مثلاً تیغ‌های گلی دست آدم را بخراشد.

 گفت: «نه خودمم!»صدایش دورتر می‌شد. عکس رفت وسط آدم‌ها و پلاکارد شد.



۱۰.می گفتند امام (ره) فرموده: «جنازه را دفن نکنید تا خانمش بیاید!»او را سه روز نگه داشته

بودند تا من برگردم و حالا برگشته بودم و باید بدن او را روی دست‌ها می‌دیدم. روز شهادت عباس

عید قربان بود. روزی که ابراهیم خواسته بود پسرش را قربانی کند. درست سر ظهر. عباس سرم

 کلاه گذاشته بود. مرا فرستاده بود خانه خدا و خودش رفته بود پیش خدا!

شهید بابایی در بیانات مقام معظم رهبری :


این شهید عزیزمان انسانی مومن و متقی و سربازی عاشق و فداکار بود و در طول این چند سالی

که من ایشان را می شناختم ، همیشه بر همین خصوصیات ثابت و پابرجا بود .

"وصیت نامه شهید عباس بابایی"

بسم الله الرحمن الرحیم/انا لله و انا الیه راجعون

خدایا! خدایا !ترا به جان مهدی عج ، تا انقلاب مهدی عج ، خمینی را نگهدار

بخدا قسم من از شهدا و خانواده های شهدا خجالت می کشم وصیت نامه بنویسم .

حال سخنانم را برای خدا در چند جمله انشاالله خلاصه میکنم:

خدایا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده!

خدایا همسر و فرزندانم را به تو می سپارم!

خدایا من در این دنیا چیزی ندارم هرچه هست از آن توست!

پدر و مادر عزیزم ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم!

 

منبع:http://mishdaq.blogfa.com

نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :


كد آهنگ

كد موسيقی

تماس با ما