خاطره ای از شهید سید علیرضا یاسینی

- راستش وقتی با شما پرواز می کنم یک حالت خاصی به من دست می دهد .

چند روز از این ماجرا گذشته بود درست ساعت 4 بعد از ظهر روز سوم مهرماه 1359 بود که جناب یاسینی مرا صدا زد و گفت : حسین ! یک مأموریت پیش آمده می آیی با هم بریم ؟

- چرا که نیام ، از خدامه.

دونفری به طرف اتاق توجیه روانه شدیم . من در این فکر بودم که چه مأموریتی در پیش است . ولی تحت تأثیر حالت و رفتار جناب یاسینی قرار گرفته بودم و آرام و مطمئن همراه وی وارد اتاق شدم . وی بدون هیچگونه اضطرابی خلبانان را توجیه می کرد و این امر باعث می شد تا خلبانها با روحیۀ بالا و بدون دلهره به مأموریت اعزام بشوند .

او جزئیات مأموریت را به طور دقیق توضیح می داد ومی گفت: حسین جان! مادراین مأموریت تک فروندی هستیم و مأموریتمان زدن ناوچۀ جنگی در بندرام القصر است . آماده که هستی ؟

بدون اینکه سخن بگویم سرم را به حالت تأیید تکان دادن . چون تا آن زمان مأموریت جنگی کمی انجام داده بودم و به منطقه آشنایی کامل نداشتم هر آنچه را جناب یاسینی می گفت با وسواس خاصی به ذهنم می سپردم .

پس از انجام توجیه ، نزدیک غروب آفتاب به آشیانۀ هواپیما رفتیم و بعد از بازرسی های لازم هواپیما را روشن کرده و به سوی باند پروازی حرکت کردیم. علیرضا دستۀ گاز موتورها را به جلو داد ، هواپیما غرش کنان با سرعت تمام روی باند خزید و لحظه ای بعد در دل آسمان غوطه ور شدیم.

بعد از مدتی پرواز به منطقه رسیده بودیم و ارتفاعمان 8هزار پا بود. یک لحظه مشاهده کردم تکه های کوچک ابردور وبرمان زیاد شده اند ، گفتم : چه ابرهای قشنگی ! با خنده گفت : خیلی قشنگ هستندولی ابر نیستند . دوباره خندید و ادامه داد : اینها گلوله های ضد هوایی دشمن هستن که در هوا منفجر می شوند و دود سفید رنگ تولید می کنند.

بالای هدف رسیده بودیم و ناوچه در برد موشک قرار گرفته بود که دو سه موشک به آن زدیم و در ارتفاع پایین گردش کردیم ولی من در دلم کمی دلهره داشتم که نکند به کابلهای فشار قوی و یا دکل برق آن برخورد کنیم – چون درارتفاع خیلی پایین پرواز می کردیم – ولی خیالم از این راحت بود که کنترل هواپیما در دست رضاست . در همین فکر بودم که موشکی از کنار هواپیما رد شد . گفتم : رضا دارند موشک می زنند ! با خونسردی گفت : ناراحت نشو ! گر نگهدار من آن است که من می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.

بعد از زدن هدف سمت پایگاه را پیش گرفتیم و بدون کوچکترین آسیبی در پایگاه فرود آمدیم وقتی که از هواپیما پایین آمدیم رضا رو به من کرد و گفت : حسین اینجا که از ابر خبری نیست ؟! بدون اینکه سخنی بگویم نگاهمان به هم دوخته شد و زدیم زیر خنده...(نوید شاهد)

 

/ 1 نظر / 14 بازدید
باد لیمر

سلام بر شما دوست عزیز خدا قوت بنده وبلاگ شما رو لینک میکنم شما هم در صورت تمایل ولاگ این حقیر رو لینک کنید. مطلب بروز وبلاگ: ناوشکن شهید دریابان نقدی - Admiral Naghdi http://leimer.blogfa.com/post-38.aspx اللهم عجل لولیک الفرج