خاطرات یک خلبان از آخرین روزهای جنگ(بخش اول)

بعد از قبول قطع نامه توسط  جمهوری اسلامی ایران در 26 تیرماه 1367 همه مردم فکر می کردند دیگر جنگ تمام شد. از آتش بس چند روزی بیشتر نمی گذشت که دوباره زمزمه عملیاتی دیگر در غرب کشور آغاز شد اما این بار دشمن عراقی نبود بلکه منافقینی بودند که آماده شده بودند برای ریختن خون هم وطنانشان. رزمندگانی که هشت سال در جنگ حضور داشتند دوباره به منطقه اعزام شده و دست منافقین را از غرب کشور کوتاه کردند. حجت شاه محمدی از خلبانان هوانیروز و یکی از رزمندگانی است که خاطراتش را از عملیات مرصاد اینگونه روایت می کند:

در حال چرت زدن توی اتاق کارم بودم که در باز شد و سربازی پا به اتاق گذاشت. از روی صندلی بلند شدم و بعد از مرتب کردن لباسم آماده شنیدم خبر آن سرباز شدم؛ او بعد از ادای احترام گفت: جناب سروان فرماندهی با شما کار دارند. و با گفتن این سخن احترام نظامی را به جا آورد و از اتاق بیرون رفت.

با رفتن سرباز دستی به موهایم کشیدم و سر و وضعم را مرتب کردم آنگاه پرونده‌ای را زیر بغل زدم و از اتاق بیرون رفتم. وارد اتاق فرماندهی که شدم، چشمم افتاد به جناب سرگرد. او در حالی که لبخندی بر لب داشت پشت میز نشسته بود. با ورود من، تلفن زنگ زد و سرگرد همان طور که با اشاره دست مرا دعوت به نشستن می‌کرد مشغول صحبت شد.

از این که جناب سرگرد احضارم کرده بود تعجب می‌کردم حتما باید اتفاق مهمی افتاده باشد و گرنه ...

در فکر بودم که صدای جناب سرگرد مرا به خود آورد:خب مثل این که خوب خوابیدی؟صاف و مودب نشستم و گفتم: خواب که نه اما یک چرت کوتاه زدم.

جناب سرگرد با لحنی مهربان گفت: ساعت چنده؟

به ساعتم نگاه کردم. سه بعد از ظهر بود و ظاهرا همه پرسنل پایگاه رفته بودند. از اینکه تا این ساعت در خواب بودم تعجب کردم. نگاهی از روی شرمندگی به جناب سرگرد انداختم و می‌خواستم عذری بیاورم که او با لحنی دلسوزانه گفت: می‌دانم که از صبح تا حالا مشغول فعالیت بودی. یک چرت خواب برایت لازم بود. حالا سر حال و قبراق یک فروند هلی کوپتر برمی‌داری و به منطقه می‌روی. بچه‌ها احتیاج به وسیله دارند.

با ناباوری پرسیدم. جناب سرگرد مگر جنگ تمام نشده؟

جناب سرگرد سرش را با تاسف تکان داد و گفت: نه آقا رضا علیرغم قبول قطعنامه از طرف ما عراق حمله سنگینی را از چند جبهه شروع کرده و حتی در بعضی نقاط هم وارد خاک ما شده است.

جناب سرگرد بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: به همین خاطر احتیاج به کمک بیشتری در منطقه است شما باید به ایلام بروید و درمنطقه صالح‌آباد با بچه‌ها وارد عمل شوید.

حرفی برای گفتن نداشتم. بعد از ادای احترام در حالی که هنوز از شنیدن این خبر بهت زده بودم از دفتر فرماندهی بیرون آمده و به دفتر کارم برگشتم. وقتی وارد اتاق شدم قبل از هر چیز به علی که یکی از خلبان‌های پایگاه بود تلفن زدم و گفتم که به پایگاه بیاید.

علی خیلی زودتر از آن که فکرش را می‌کردم به پایگاه رسید. او هم که از این احضار نابهنگام متعجب شده بود از من توضیح می‌خواست. ناگزیر همانطور که به سمت یکی از هلی کوپترها می‌رفتیم ماجرا را در یکی دو جمله برای او توضیح دادم.

پس از زدن استارت موتور هلی کوپتر روشن شد و چند دقیقه بعد بر فراز آسمان به پرواز در‌آمدیم. در حین پرواز تمام فکر و ذکرم به نامردی بعثی‌ها بود. هر چه بیشتر به این موضوع فکر می‌کردم خشم و تنفرم زیادتر می‌شد. در یک لحظه همان طور که دندانهایم را بر هم می‌فشردم. نگاهی به مقر راکت‌های هلی کوپتر کردم و زیر لب گفتم: امروز باید کار این نامردها را یکسره کنم. خدا کند که اینها درست عمل کنند.

علی که جلو نشسته و مشغول ور رفتن با رادیو بود گفت: رضا با کی حرف می‌زنی؟ دیوانه شدی؟

گفتم: به این لعنتی‌ها فکر می‌کردم. با اینکه ما قطعنامه را قبول کرده‌ایم باز این بعثی‌های کثیف دست بردار نیستند. می‌خواهم این دفعه دمار از روزگارشان درآوردم.

چند تا پرنده با سرعت از جلوی هلی کوپتر گذشتند و من بی‌خیال از آنها، در فکر حمله به مواضع عراقی‌ها بودم. نگاهی به پایین انداختم. مردم روستاها، مشغول کار و فعالیت بودند و کودکان دست از بازی‌های بچه‌گانشان کشیده و برایمان دست تکان می‌دادند همه این مناظر مرا مصمم‌تر می‌کرد که شدت عملم را علیه بعثی‌ها بیشتر کنم.

در آن آسمان صاف و شفاف فقط صدای یکنواخت پره‌های هلی کوپتر بود که آرامش را به هم می‌زد. علی در سکوت غرق تفکرات خودش بود.کم کم به منطقه عملیاتی نزدیک می‌شدیم. با هماهنگی‌هایی که از قبل به عمل آمده بود، چند فروند از هلی کوپترهای هوانیروز هم می‌بایست در این عملیات شرکت می‌کردند.

فضای منطقه غرق در آتش و دود بود. همزمان با ما، بچه‌های بسیج و ارتش و سپاه هم وارد عمل شده بودند و آتش خشم و غضب خود را بر سر بعثی‌ها می‌ریختند.در اولین شیرجه‌ای که بر روی مواضع عراقی‌ها زدیم، چند دستگاه تانک و نفربر آنها منهدم شد و در دفعه‌های بعد منطقه را برایشان مثل جهنم شعله‌ور کردیم.

گلوله‌های پدافند بعثی‌ها، از گوشه و کنار هلی کوپترم می‌گذشتند. با این حال من پرواز می‌کردم و بر روی نیروهای عراقی آتش می‌ریختم.نیروهای عراقی که از حمله غافلگیرانه و بی‌باکانه هلی کوپترها دست و پایشان را گم کرده بودند، در همان دقایق اولیه زمین گیر شدند و این فرصتی بود تا بچه‌ها، گروه گروه آنان را به اسارت درآورند.

عملیات در منطقه، همانطور که دلم می‌خواست از آب درآمد و ما با پایان یافتن عملیات سالم به پایگاه برگشتیم. شب در کنار بچه‌ها از فتوحات و عملیات انجام شده صحبت می‌کردیم. همه از نتیجه عملیات راضی بودیم. فردای آن روز، ماموریت جدیدی از طرف فرماندهی ابلاغ گردید و قرار شد یک فروند هلی کوپتر را که به علت نقص فنی قادر به انجام ماموریت‌های جنگی نبود به باختران بازگردانم. روی این حساب بار دیگر به اتفاق علی،‌ هلی‌کوپتر معیوب را سوار شدیم و به سوی باختران پرواز کردیم.

در مسیر پرواز مجددا چشمم به روستائیان در حال کار افتاد و کودکانی که گرم بازی بودند. دلم می‌خواست سرم را از هلی کوپتر بیرون بیاورم و فریاد بکشم: آسوده باشید که عقاب‌های هوانیروز جلوی مزدوران بعثی را گرفتند و چنان درسی به آنان دادند که تا ابد فراموششان نشود.

با رسیدن به پایگاه به دفتر فرماندهی رفتم و او که از نتیجه کار راضی بود اجازه داد تا به خانه برویم و استراحت کنیم. از علی خداحافظی کردم و به طرف خانه راه افتادم.نیمه‌های شب بود که با سر و صدایی از خواب پریدم. خواب آلود سرم را از پنجره بیرون آوردم تا به این بی‌توجهی اعتراض کنم. اما با وضعیت آشفته‌ای که در کوچه دیدم، خواب از سرم پرید. یک اتوبوس پر بود از همسایه‌ها و بقیه هم سعی داشتند به هر نحو که شده سوار شوند. چند متر آن طرف‌تر عده‌ای در حالی که وسایلی را همراه خود داشتند، با شتاب به سویی می‌رفتند.

از پنجره به کوچه خم شدم و از یک نفر که در حال عبور بود پرسیدم: داداش چه خبر شده؟

او برای یک لحظه ایستاد و سرش را بالا گرفت: مگر خبر نداری؟ عراقی‌ها حمله کرده و دارند به طرف باختران می‌آیند. منافقین هم همراه آنها تا همین نزدیکی‌ها آمده‌اند. زود باش تا دیر نشده دست زن و بچه‌ات را بگیر و برو یک جای امن.

مثل کسی که آب سرد روی سرش ریخته باشند، وا رفتم. این خبر غیر منتظره بود و هر چه فکر کردم عقلم به جایی قد نداد. با خودم فکر کردم امکان ندارد، ما همین دیروز در ایلام جلوی آنها را سد کردیم. نکند مردم اشتباه می‌کنند؟ اما نه. باید خبری شده باشد که مردم این طور هراسانند.

از آشپزخانه بیرون آمدم و در گوشه‌ای از هال روی زمین نشستم. همسرم با نگرانی حرکاتم را زیر نظر داشت، و من در حالی که سرم را بین دست‌هایم گرفته بودم، به منطقه ایلام و صالح آباد فکر می‌کردم. نمی‌دانستم وضعیت دوستانم در آنجا چگونه است؟ اگر خبر صحیح باشد پس بر سر نیروهای موجود در منطقه چه آمده است؟

افکار منفی فکر و ذهنم را انباشته کرده بود ناگزیر بلند شدم و لباس پروازم را پوشیدم. قصد خارج شدن از خانه را داشتم که همسرم پرسید رضا این وقت شب کجا می‌خوای بری؟ چرا لباس پروازت را پوشیده‌ای؟

بدون اینکه جوابی برای همسرم داشته باشم، پوتینم را پوشیدم و به طرف در راه افتادم اما قبل از اینکه از در خارج شوم یادم آمد که کلید کمد وسایلم را برنداشته‌ام. با برداشتن کلید آماده رفتن شدم.

در این هنگام نگاهم به چهره نگران همسرم افتاد و متوجه شدم با عجله‌ای که در حرکات و رفتارم بود باعث نگرانی او شده‌ام. با نگاهی مهربان به همسرم گفتم: ناراحت نباشید من به عنوان یک نظامی و خلبان همیشه باید آماده باشم. تا من می‌روم و از پایگاه خبری به دست بیاورم شما در خانه بمانید.

در همین لحظه مینی بوسی جلوی خانه توقف کرد از پنجره اتاق نگاهی به بیرون انداختم و یکی از دوستانم را دیدم که می‌خواست زنگ در را فشاردهد. از همان جا صدایم را بلند کردم و گفتم: زنگ نزن من حاضر به یراق آماد جنگم.

از همسر و فرزندانم خداحافظی کردم و از خانه بیرون زدم. کوچه مملو از جمعیت بود و راننده مینی‌بوس با دشواری فراوان توانست از آن کوچه شلوغ عبور کند. قبل از اینکه عازم پایگاه شویم باید دنبال چند نفر دیگر از بچه‌ها می‌رفتیم.

ساعت تقربا 2 بعد از نیمه شب بود که با مکافات زیاد به پایگاه رسیدیم. وقتی مینی‌بوس وارد پایگاه شد مثل اینکه از فشار شب اول قبر رها شده باشم. دست از روی گوشهایم برداشتم و در صندلی فرو رفتم. نگاهم را به درختان بلوار پایگاه دوختم و از صدای آرام باد که برگ درختان را تکان می‌داد احساس آرامش کردم.

بعد از اینکه توانستیم تا حدی بر اعصابم مسلط شوم رو به یکی از بچه‌ها کردم و پرسیدم آخر اینها می‌خواهند کجا بروند؟ پس کی از شهر پاسداری کند؟

او در حالیکه نگاهم می‌کرد گفت: اتفاقا بهتر است که مردم زن و بچه‌هایشان را از شهر بیرون ببرند. این طوری نیروهای نظامی بهتر می‌توانند در صورت نیاز از شهر دفاع کنند. آنچه مسلم است این که مردها بعد از جابجایی زن و بچه‌هایشان برای دفاع به شهر برمی‌گردند.

مینی‌بوس‌ جلوی ساختمان گردان ایستاد و من در حالی که دست علی را در دست داشتم همراه بقیه بچه‌ها داخل ساختمان شدیم. در داخل راهرو فرمانده گردان در حالی که نگرانی در قیافه‌اش موج می‌زد همان طور که به طرفمان می‌آمد، گفت: خوبه شما را بفرستند دنبال قابله چرا اینقدر دیر کردید؟

یکی از بچه‌ها در یکی دو جمله مختصر جریاناتی را که در شهر می‌گذشت برای فرمانده شرح داد. حرف‌های او که تمام شد فرمانده گفت: گوش کنید بچه‌ها، منافقین به پشتیبانی نیروهای عراقی وارد خاک ما شده‌اند. در حال حاضر اسلام آباد را اشغال کرده‌اند و الان هم در نزدیکی‌های باختران هستند. شما آماده باشید تا تیمسار عمو بیاید و دستورات لازم را خود ایشان به شما بدهد.

او بعد از همین صحبت کوتاه وارد دفتر خود شد و در را بست. نگاهی به بچه‌ها کردم. در چهره آنان که دایره وار در داخل راهرو ایستاده بودند، عزم جنگیدن به خوبی مشخص بود. محسن که یکی از پرکارترین خلبان‌های یگان بود، نگاهی به در و دیوار راهرو انداخت و با عصبانیت گفت: پس این عمو کی می‌آید؟

علی نگاهی به او کرد و با لحنی شوخی جدی گفت: مثل اینکه خیلی عجله داری صبر داشته باش. محسن با شنیدن این حرف با لحنی عصبی گفت: آخر مگر نمی‌دانی این نامردها تاکجا آمده‌اند. بیشتر از این صبر کنم؟

به آرامی از جمع فاصله گرفتم و در گوشه‌ای نشستم. افکار درهم و برهمی ذهنم را مشغول کرده بود و به هیچ وجه نمی‌توانستم آرامش خود را به دست آورم. آنچه که برایم مسلم بود این که باید هر چه زودتر وارد عمل شد. اگر بعثی‌ها و منافقین کثیف مجال پیدا کنند جنایت‌هایی را که در خرمشهر مرتکب شده‌اند در باختران و شهرهای دیگر هم تکرار می‌کنند.

نمی‌دانم چه مدت در افکار خود غوطه ور بودم که صدای یکی از بچه‌ها مرا به خود آورد. او در حالی که یک سینی چای در دست داشت به شوخی داد می‌زد ساندویچ، نوشابه، تخمه. نگاهی به اطراف انداختم. غیر از من کسی در راهرو نبود. بچه‌ها همه به داخل سالن تشریح رفته بودند. همراه او وارد سالن شدم.

در سالن هر کدام از بچه‌ها در گوشه‌ای روی یک صندلی لم داده بودند و عده‌ای هم سعی داشتند کمبود خوابشان را در آنجا برطرف کنند. بخار از روی چایی‌هایی که روی میز قرار داشت بلند می‌شد اما هیچکس توجهی به آن نداشت. همه در تفکر خود غرق بودند برای اینکه آن جو ساکت و کسل کننده را برهم بزنم داد زدم بدو به خط چایی. آقایون اگر دیر کنند چایی گیرشون نمیاد.

علی و محسن صندلی‌هایشان را برداشتند و کنار میز آمدند. اما بقیه همچنان ساکت و آرام بر صندلی هایشان لمیده بودند در این لحظه علی که معمولا آدم شوخ طبعی بود سر شوخی را با محسن باز کرد و چنان ولوله‌ای در سالن برپا کرد که ناخودآگاه توجه اکثر بچه‌ها به آن میز جلب شد.

این شوخی علی باعث شد که جو کسل کننده به کلی شکسته شود و بچه‌ها از فکرهای آزار دهنده بیرون آیند.هنوز اثر شوخی اول محو نشده بود که علی شوخی دومش را شروع کرد. با اشاره او دو نفر دیگر از بچه‌ها پارچ آبی را برداشتند و به طرف یکی از بچه‌ها که روی صندلی به خواب رفته بود و صدای خرخرش سالن تشریح را پر کرده بود رفتند و بعد از خالی کردن آب پارچ بر روی صندلی او مجددا سر جاهایشان بازگشتند.

هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که دوباره غوغایی در سالن بپا شد. سالن در شوخی و خنده غرق بود که فرمانده گردان وارد شد.

- این چه کاری است که شما می‌کنید؟ چرا مثل بچه‌ها دنبال هم می دوید و سر و صدا راه می‌اندازید؟

با دیدن فرمانده گردان مثل فنر از روی صندلی‌هایمان بلند شدیم و خبر دار ایستادیم. فرمانده نگاهی به من کرد و با لحنی آرام گفت: آقا رضا ببین کس دیگری از بچه‌ها را میتونی خبر کنی. با مکثی کوتاه گفتم: جناب سرگرد فکر می‌کنم که تعدادی از بچه‌ها مثل بقیه مردم دست زن و بچه‌هایشان را گرفته و از شهر خارج شده‌اند. تعدادی هم که در منطقه صالح‌آباد و ایلام هستند روی این حساب فکر نمی‌کنم که بتوانم کس دیگری را خبر کنم.

جناب سرگرد همان طور که آماده رفتن می‌شد گفت: در هر حال سعی کن چند نفر دیگر از بچه‌ها را پیدا کنی. تاچند لحظه دیگر تیمسار عمو از راه می‌رسه. دلم می‌خواد مثل دفعه‌های قبل حاضر و آماده باشید. از این به بعد هم سعی کنید دست از این بازی‌ها بردارید.

جناب سرگرد با گفتن این حرف از در سالن بیرون رفت و به دنبال او منهم از سالن بیرون آمدم. جناب سرگرد نزدیک دفتر کارش که رسید صدایم زد و گفت: آقا رضا امیدوارم که روحیه شما مثل همیشه خوب و قوی باشد. من از اینکه در این وقت شب شما را احضار کردم و خواب و استراحت‌تان را بر هم زدم خیلی ناراحتم اما دفاع از آب و خاک این کشور مهمتر از خواب من و شماست. مطمئنم که شما هم مثل من فکر می‌کنید حالا بیا تو.

وارد اتاق جناب سرگرد شدیم. او پشت میزش قرار گرفت و در حالی که سرش را بین دستانش گرفته بود آهی کشید. با نگاهی به او فهمیدم جسم و روحش حسابی خسته است.

به آرامی گفتم: جناب سرگرد شما بروید بخوابید من پای تلفن می‌نشینم.

جناب سرگرد سرش را بلند کرد و نگاه خسته‌اش را به من دوخت: نه آقا رضا الان تیمسار عمو از راه می‌رسد.

از او اجازه گرفتم تا به چند نفر از بچه‌ها تلفن بزنم. از بچه‌ها تنها منوچهر در خانه‌اش بود. او لباس پروازش را پوشیده و در خانه‌اش به انتظار نشسته بود. موضوع را در دو سه جمله برای او توضیح دادم و تاکید کردم که چون به زودی تیمسار عمو برای دادن دستورات از راه می‌رسد سعی کند خودش را سریعا به پایگاه برساند.

هنوز حرفهایم بامنوچهر تمام نشده بود که تیمسار عمو وارد اتاق شد. با منوچهر خداحافظی کردم و احترام لازم را به جای آوردم. تیمسار عمو بعد از سلام و احوالپرسی با فرمانده گردان با من دست داد و گفت: فقط شما یک نفر آمده‌اید؟

گفتم: خیر قربان. بچه‌ها در سالن منتظر شما هستند.

فرمانده گردان در همان حال که خبر دار ایستاده بود گفت: قربان در حال حاضر به اندازه کافی پرسنل پروازی در اختیار هست و الان در سالن تشریح منتظر دستورات شما هستند.

در همین لحظه در باز شد و فرمانده پایگاه و تعدادی دیگر از افسران ارشد وارد اتاق شدند. به دستور تیمسار عمو به سالن تشریح رفتیم. در وهله اول تیمسار عمو آخرین اطلاعات را به اطلاع ما رساند.(فارس)

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 30 بازدید