خاطرات یک خلبان از آخرین روزهای جنگ (بخش پنجم)

در عملیات مرصاد که جنگ رزمندگان اسلام با منافقین بود افراد بسیاری شرکت داشته و از جان خود گذشتند. یکی از بازوهای نظامی کشورمان در سال 67 هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی بود که به حق سربازانش در این عملیات خوش درخشیدند. آنچه پیش روی شماست قسمت پنجم خاطرات حجت شاه محمدی از خلبانان هوانیروز ارتش است که از عملیات مرصاد می گوید:

لحظات اضطراب آور گویی تمامی نداشت. در بعضی اوقات یاس و ناامیدی چنان ما را در چنبره خود می‌گرفت که دلمان می‌خواست بنشنیم و از ته دل زار بزنیم و گریه کنیم. گرسنگی، تشنگی، خسنگی و از همه بدتر ناتوانی جسمی سید، به شدت آزارم می‌داد. دشت وسیع با تپه‌ها و کو‌ه‌های وهم آورش لرزشی را در دلمان ایجاد می‌کرد که قبل از آن هم مکررا با این لرزش دل مانوس بودیم دشت. پر بود از منافقین زخم خورده و آواره.

مدت زیادی بود که راه می‌رفتیم. ساعت نزدیک به 2 صبح بود که از دور روشنایی دهی توجهم را به خود جلب کرد. بار دیگر سید را در جایی نشاندم و خودم را به راهی که به ده می‌رسید سپردم.

بعد از گذشتن از میان چند گندمزار، به نزدیک ده رسیدم و در پناه سنگ‌هایی که کشاورزان از داخل زمین جمع کرده بودند کمین کردم. در همان لحظه صدای بلند گویی که با پارس کردن سگ‌های ولگرد قاطی شده بود، توجهم را جلب کرد. از آنچه که از بلند گو پخش می‌شد فهمیدم که منافقین کنترل این ده را در اختیار دارند.

صدا مردم ده را خطاب می‌کرد: آقایون باید با ما همکاری کنند! ارتش آزادیبخش در راه است. بعد از اینکه رژیم سرنگون شد، شما می‌توانید با وضع بهتری زندگی کنید. حالا بهتر است بروید و آذوقه افراد ما را تهیه کنید. امشب باید جشن بزرگی گرفت.

صدای گوینده که در سر و صدای سگ‌های ولگرد و رگبار گلوله‌ها محو شد، آماده برگشتن شدم. ناگهان پشت سرم گرمی نفسی را احساس کردم. کم مانده بود قلبم از حرکت بایستد. دست و پایم شروع به لرزیدن کرد. دیگر مرگم را حتمی می‌دانستم، بااحتیاط با آرامی برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. با دیدن چیزی که در پشت سرم قرار گرفته بود، گویی سطلی آب سرد را بر سرم خالی کرده باشند وا رفتم و آهی کشیدم.

 

در یک متری من سگی ایستاده بود و با چشمان لزجش زل زده بود به من، فریادی از ترس کشیدم خوشبختانه سگ از فریاد من وحشت کرد و پا به فرار گذاشت. سگ که به اندازه کافی دور شد یکباره به یاد فریادی که ناخودآگاه از حلقومم درآمده بود افتادم و از ترس اسارت، بلند شدم و به سرعت به طرفی که سید را گذاشته بودم دویدم.

سگ تا هنگامی که به سید رسیدم تعقیبم کرد. سنگی را برداشتم تا فراریش دهم اما سید مرا از این کار منع کرد سنگ را انداختم و کنار سید روی زمین ولو شدم. صدای بلند گوی منافقین دوباره بلند شد: مردم به ما کمک کنید...

صدای گوینده به آدم در حال احتضار شبیه بود. دیگر طاقت شنیدن اراجیف گوینده را نداشتم. زیر بازوی سید را گرفتم و خواستم او را بلند کنم که سید نالید:

رضا حالم دارد بهم می‌خورد.

کاری از دستم ساخته نبود بدون حتی یک کلام او را در بلند شدن کمک کردم و مجددا به راه افتادیم از دور جاده مثل مار سیاهی جلو چشمانمان پهن شده بود برای یک لحظه کوتاه مجددا سید را تنها گذاشتم و بعد از بررسی کوتاهی از جاده پیش سید برگشتم و دوباره به راه افتادیم. به جاده که رسیدیم با احتیاط و در حالی که چهار طرف‌مان را زیر نظر داشتیم از جاده گذشتیم.

چند قدمی که از جاده دور شدیم، سید با حالی زار

گفت: رضا من به شدت خوابم می‌آید.

از این حرف سید تعجب کردم: سید جان الان که وقت خواب نیست!

می‌دانم آقا رضا، اما نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم.

هر چه کردم نتوانستم سید را متقاعد کنم حق با او بود. با ضرباتی که بر جسم او وارد شده بود و تحمل آن همه سختی دیگر تاب استقامت را از دست داده بود. دلم برای سید می‌سوخت و از اینکه کاری برای او نمی‌توانستم انجام بدهم ناراحت بودم. ناچار روی زمین نشستم و سر سید را به زانو گرفتم. چند دقیقه بعد او به خوابی عمیق فرو رفت.

نگاهم به تنفس سید بود و فکر و ذهنم در خانه و پیش فرزندانم. یک باره احساس دلتنگی کردم. احساس کردم دلم برایشان تنگ شده است. در دل از خدا می‌خواستم که به من عنایتی داشته باشد تا بتوانم بار دیگر همسرم، فرزندانم را ببینم.

نیم ساعتی که سید در خواب بود، کبوتر خیال من گاهی بر فراز پایگاه سیر می‌کرد و گاهی هم لب پنجره خانه‌مان می‌نشست.

به آرامی سید را صدا کردم و گفتم: بلند شو سید باید راه بیفتیم.

سید با ناله‌ای کوتاه از زمین بلند شد و مثل دفعه‌های قبل دستش را روی شانه‌ام انداخت و به راه افتادیم.

شب با تمام هول و هراسی که بر منطقه حاکم بود، چهره‌ای زیبا داشت. مهتاب که گاهی از زیر تک‌ ابرهای پراکنده چشم و ابرو می‌انداخت منظره‌ای زیبا را به وجود می‌آورد. هوای خنک منطقه کم کم رو به سردی می‌رفت یک ساعتی را در سکوت راه رفتیم تا اینکه صدای آب را که بر سینه سنگ ساییده می‌شد، شنیدیم.

- خب سید تا اینجا که درست آمده‌ایم آن طرف رودخانه باید یک جاده باشد.

سید با دست اشاره به خطی که در افق دیده می‌شد کرد و گفت: آره رضا، جاده آن جا است.

 

باید از رودخانه می‌گذشتیم و این کار را هم با همه سختیها و مشکلاتی که برای سید پیش آورد، انجام دادیم سید چند بار لیز خورد و اگر به موقع او را نگرفته بودم، هر دو در آب می‌افتادیم و با آن وضعیتی که سید داشت مطمئنا نمی‌توانستیم به راهمان ادامه دهیم.

هوا کم کم رو به روشنی می‌رفت که به آن جاده رسیدیم. در آن طرف جاده کوهی با عظمت در مقابل‌مان نشسته بود.

اشاره به کوه کردم و گفت: خب سید باید از کوه بالا برویم می‌توانی.

سید نگذشت حرفم تمام شود: راه بیفت مرد، تو که منو کشتی!

لحن طنز گونه سید هر دویمان را به خنده واداشت راه افتادیم و دقایقی بعد به دامنه کوه رسیدیم بعد از گذشتن از چند شیار داخل یکی از شیارها استراحت کردیم. رنگ و روی سید پریده بود و با هر حرکتی که می‌کرد، صورتش را از شدت درد، درهم می‌کشید. از این همه استقامت سید در شگفت بودم.

او را به حال خود رها کردم و از شیار بالا آمدم. در آن طرف شیار چشمم به چند تراکتور افتاد که در نزدیک چند درخت پارک شده بودند. از همان جا سید را صدا زدم و گفتم سید تو همین جا باش تا من برگردم.

منتظر جواب سید نشدم و به راه افتادم. برای رسیدن به آنجا گاهی مجبور می‌شدم به صورت سینه خیز حرکت کنم. به هر صورت خودم را آنقدر جلو کشیدم تا به نزدیک تراکتورها رسیدم. از دور چند نفری را دیدم که در زیر پتو به خواب سنگینی فرو رفته بودند. در میانشان زن و بچه‌ها هم دیده می‌شد. خیلی زود متوجه شدم که این افراد از مردم روستاهای اطراف هستند که به خاطر حمله منافقین از خانه و زندگی‌شان آواره و به دشت و کوه پناه آورده‌اند. با ین روزنه امیدی که پیدا شده بود، دلم گرم شد. از شدت خستگی به چرت زدن افتاده بودم. تمام تنم تشنه یک ساعت خواب بود. اما این لحظات برای من و سید بیشتر از هر چیز ارزش داشت. تا بیدار شدن یکی از آنها باید صبر می‌کردم چند دقیقه‌ای که گذشت حوصله‌ام سر رفت و تصمیم گرفتم خودم آنان را بیدار کنم. سنگ کوچکی برداشتم تا به طرفشان پرت کنم؛ اما چون رمقی در بدنم نمانده بود به زمین افتادم. از شدت خستگی نای بلند شدن نداشتم ناگزیر و در همان حال مشغول استراحت شدم.

افکار آشفته بار دیگر هجوم آورد. برای یک لحظه از ذهنم گذشت که شاید آنها هم منافق باشند. با این تصور بلند شدم و همان طور که کشان کشان خود را از آنجا دور می‌کردم با خود گفتم: پسر مگر بیکاری؟ خودت راه بیفت و نیروهای خودی را پیدا کن.

هنوز به اندازه کافی از آنجا دور نشده بودم که صدای پایی به گوشم رسید. به سرعت خود را پشت تخته سنگی رساندم و پنهان شدم.

سرم را که بالا گرفتم پیرمردی را با محاسن سفید دیدم که مشغول گرفتن وضو بود.

با حوصله وضو گرفتن پیرمرد را تماشا می‌کردم. او با چنان آرامشی وضو می‌گرفت که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.

وقتی صدای الله اکبر و آن وقت صبح را عطر آگین کرد ناخودآگاه اشک از چشمانم جوشید و پهنای صورتم خیس شد، دلم هوای نماز کرد. ولی با عجله خود را به سید رسانده و تمام جریان را برای او شرح دادم.

بعد از نماز تصمیم گرفتم دوباره به طرف پیرمرد بروم. سید را که مخالف این کار بود قانع کردم و دوباره به سمت آنان به راه افتادم. ادامه دارد...(فارس)

 

/ 0 نظر / 52 بازدید