عقابی که خواب را از چشم صدام ربود

ازهیچ چیز نمی ترسید، واین را همه می دانستند برای همین بود که همه جا حرف از او بود وبرای همین بود که برعکس عادت دیرینه ی ما، از او قبل ازشهادتش تجلیلی کردند وحتی خیابانی را درزادگاهش، به نامش نامگذاری کردند. برای همین بود که همیشه اولین داوطلب پروازهای سخت بود.

این گفت و گو، داستان زندگی "نرگس خاتون(مهناز) دلیرروی فرد"، همسر شهید دوران، از زبان زنی نقل می شود که زندگی اش از اتفاقات خوش آغاز می شود و با تلخ ترین اتفاقات، پایان می پذیرد. با هم می خوانیم:

برای آن «عباس» که در «دوران» ما به علقمه زد

زمانی که عراقی ها برای برگزاری کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد در بغداد از شوق، بال در آورده بودند، یک جنگنده ایرانی در سحرگاه سی ام تیر ماه 1361 بالهای آهنین خود را بر فراز حریم هوایی بغداد می گشاید و پالایشگاه «الدوره» در ضلع جنوبی بغداد را نشانه می رود. تمام بمبها روی هدف خالی می شود؛ اما هواپیما مورد اصابت موشکهای ضدهوایی قرار می گیرد و از تعادل خارج می شود. شهید دوران مصمم است از این پرواز باز نگردد تا بتواند حقوق ملت مظلوم ایران را از حلقوم زورگویان بعثی بیرون کشد لذا به هدفش می رسد.

خانم دلیرروی فرد می گوید: بعد از آخرین پروازش حرفی را زد که قبلا نگفته بود. به یکی از همرزمانش که نسبت فامیلی با من داشت گفته بود که او خبر شهادتش را به من بدهد. نام او نیز عباس بود شهید دوران گفته بود: " فکر کنم این پرواز، پرواز بی بازگشت من است، چون ارتباط خانوادگی داریم تو به همسرم بگو و نه هیچ کس دیگری.

در پایگاه هوایی نوژه همدان بودیم. صبح زود یکی از همرزمان شهید دوران به نام عباس با لباسی پرواز با ظاهری آشفته به درب منزل ما آمد. صریح بود و با دیدن این منظره دلم ریخت، اول فکر کردم عباسم زخمی شده چرا که بارها پیش آمده بود که پرواز ها با مشکل مواجه شود و به سختی می نشستند. آن شخص در ابتدا گفت که عباس اسیر شده، من اصلا توجهی به اینکه جنگ است نداشتم گفتم باید با او تماس بگیرم که صحت گفته هایتان تأیید شود چرا که باور داشتم عباس از اسارت بی زار است.

او که دید قدری آرام شدم گام به گام خبر شهادت عباس را به من داد. خانه به دور سرم چرخید و از حال رفتم. رفته رفته خانه شلوغ تر شد و دوستان جمع شدند. من تا 10 روز احساس شدید بلاتکلیفی داشتم تا اینکه خبر شهادتش از سوی مقامات رسمی تایید شد. پیکر پاکش بعد از سالها دوری از وطن به همراه 569 تن دیگر از لاله های خونین دفاع مقدس، بر دوش ملت بزرگ ایران تشیع شد.

ظاهری آرام و درونی پر غوغا

همسرم فوق العاده نترس، فوق العاده بردبار، دست و دلباز در قالبی آرام بود. این درون پر غوغا و بی باک در ظاهری آرام و متین وجه خاصی از او ساخته بود. دوست نداشت متظاهر باشد ایمان قلبی به دور از تظاهر و ریا داشت.

از بردباری اش این را می توانم بگویم که در مهراباد تهران در پایگاه نظامی درجه سربانی به سرگردی اش تغییر یافته بود(این اتفاق در حالی افتاد که اینم درجه را زودتر از افرادی که معمول در طول خدمت درجه دار می شوند، گرفته بود) در آنجا نزد درجه یک ها احساس خجالت می کرد. آنهایی که از لحاظ دوره ای از او جلوتر بودند، آدم خاصی بود و اهل بوق و کرنا و نمایش نبود. من خیلی از رشادت هایش را بعد از شهادتش در بیان خاطرات همرزمانش هنگام سالگرد هایش متوجه شدم .

دقیقا در دو ماه به سالگرد شوهرم(مهر اولین سالگرد جنگ) یکی از دوستانش گفت که شهید دوران در هر عملیات اهدافی را برای عملیات بعدی رصد می کرده است و این قدرت تیز هوشی و تیز بینی او مرا شگفت زده کرد. او منتظر دستور و کاغذ باز نبود و بدون نوبت پرواز هایی را انجام می داد و معتقد بود تا منتظر عملیات و برنامه و دستور شود خیلی چیزها از دست رفته است.

او بدون دستور، پر توان و نترس با ظاهری صبور با احساس مسئولیت شدید، پیش می رفت و بارها به من گفته بود:" اگر هواپیمایم را بزنند شهادت را بر اسارت ترجیح می دهم." نام او از طریق جاسوسان بعث شناسایی شده بود چرا که خواب راحت را از آنها گرفته بود او به واقع یک قهرمان بود. آنقدر قوی بود که اصلا فکر نمی کردم حتی یک خراش بردارد چرا که بارها پیش آمده بود که هواپیماهای آسیب دیده را با مهارت بر زمین می نشاند.

داستان خواستگاری؛ در دلم نفوذ کرد و جواب مثبت گرفت!

ازدواج ما سنتی بود، سال آخر دبیرستان بودم و بعد از آخرین امتحانی که دادم، مادر عباس که در همسایگی ما سکونت داشتند به خواستگاری ام آمد. شهید دوران مرا دیده بودند اما من تا آن زمان ایشان را ندیده بودم. شرایط خاص تربیتی سنتی ام به گونه ای بود که تنها راه مدرسه تا خانه را می شناختم در ابتدا مادرم به این پیشنهاد به بهانه ادامه تحصیل من جواب منفی دادند، اما با گذشت شش ماه از آن تاریخ بار دیگر برای خواستگاری اجازه گرفتند، پدرم گفت: خواستگاری که به معنای جواب مثبت نیست." به رسم همسایگی و با قرار گرفتن در معرض رودبایستی قرار شد که ما دو نفر همدیگر را ببینیم و در مورد آینده زندگیمان به گفت گو بنشینیم.

سال 58، نوزده ساله بودم که به عقد شهید دوران در آمدم فاصله سنی من با شهید حدود 9 سال و نیم بود و این اختلاف سنی در آن زمان مسئله مطرحی نبود که محل بحث باشد. عباس با اینکه کم حرف بود. اما احساس صمیمیت زیادی در همین دیدار های نخست با او داشتم. با حس و حال خاصی که داشت در دل آدم نفوذ می کرد بدون اینکه بخواهد ژستی بگیرد و یا در این زمینه تلاشی بکند.

عقایدمان به هم شبیه بود. عباس مرد خوبی بود و به واقع به بیان پدرم مرد زندگی بود. من قبل از دیدار عباس اصلا به ازدواج فکر نمی کردم و با دیدن او، متانت و آرامش و منطق و شخصیت خوب و ارامشش در من نفوذ کرد و احساس کردم او مرد زندگی من است. من دو خواهر و دو برادر داشتم. خانواده ما بی غل و غش و بی پیرایه است و از آدمهای دو رو پرهیز می کنیم . عباس مطابق ایدآل من رخ نمود.

البته حجب و حیا موجود در فضای سنتی آن زمان منزل پدرم اجازه نمی داد در این رابطه اظهار نظری کنم. من فرزند اولی بودم که از آن خانواده متأهل می شدم و دو برادر بزرگترم مجرد مانده بودند . 4 خواستگار قبلی من هم نظامی بودند و مادرم به دلیل خاطره ناخوشی که از دوران کودکی اش و نظامی بودن پدربزرگم داشت علاقه و تمایلی به داماد نظامی داشتن نداشت. قضیه در رابطه با عباس فرق می کرد من او را دوست داشتم و این علاقه در شرایطی بود که با او از قبل هیچگونه آشنایی نداشتم. بعد از خواستگاری به محل خدمتش در بوشهر بازگشت .

بعد از گرفتن پاسخ مثبت به صورت سلسله و زنجیر وار دیدار های ما به مدت یک ماه ادامه یافت و این دیدار ها به گونه ای متصل بود که گویی ما از قبل همدیگر را می شناختیم و رفت و امد داشته و هم صحبت بود. به خواست والدین من دیدارهایمان در منزل بود . با آنکه مادر بزرگ شوهرم به تازگی فوت کرده بود اما ما بعد از چهار ماه عقد جشن عروسی مفصلی گرفتیم. دو روز بعد از عروسی به همراه عباس به بوشهر رفتیم چند ماه در شیراز بودیم که در مهر 59 جنگ شروع شد.

معجزه ای به نام انتخاب شدن!

مخالفت خانواده ام با خواستگار نظامی، دور شدن از خانواده از همان سالهای نخست، نحوه شهادت عباس و... یعنی حس می کنم برای این افتخار انتخاب شدم. خدا تاج را بر سر من گذاشت و من این انتخاب را به فال نیک می گیرم. این افتخار نصیب هر کس نمی شود. خدا مرا دوست داشته و خواست خدا بوده است.

به دنیا آمدن تنها یادگارشهید

یکسال بعد از ازدواجم(در آبان60) امیر رضا را باردار شدم. نام او را عباس انتخاب کرد او بسیار فرزند دوست خصوصا پسر دوست بود و با علاقه شدیدی که به امیر رضا داشت. ساعت های فراغتش را با او می گذراند. پسرمان امیر رضا اکنون در آستانه سی سالگی است.

وقتی کپی برابر اصل جای او را پر می کند!

پسرم که بزرگتر می شد کم کم نبود پدرش را جبران کرد، آرام و پر شور نشاط بود و از بابت او هیچ وقت هیچ مشکلی نداشتم شهید دوران برای من افتخار ابدی، گذاشت و رفت. با گذشت 30 سال از شهادت دوران افتخارش است مو به تنم راست می شود. دوست دارم که کنارمان گوشه ای بنشینم و به کار بزرگش فکر کنم این اندیشیدن به رفتار او همه ناراحتی هایم را پاک می کند.

دست و دلبازی خصلت مرد من بود. بدون چشم داشت دست و پا به خیر بود. یادم می آید آخرین خریدش برای منزلمان در حد مینی سوپر بود دوستش با دیدن این صحنه گفت: "جناب سرهنگ! مینی سوپر داشت." فریز را پر از گوشت و مرغ و ماهی کرد. پسرم هم دقیقا کپی پدرش است مهمان دوستی، تیپ و قیافه، طرز حرف زدن. استخوان بندی، رک بودن و صریح بودن، خلق و خوی، انگشت دست و پا، انگار چاپ برگردان شهید دوران است.
من هم او را در تصمیم گیری آزاد گذاشته ام و با ازدواجش به من سخت نمی گذرد و او گناهی نکرده پدرش را از دست داده است تنها انتظار احترام دارم و او را در مضیقه نمی گذارم.


نفرت از پشت میز نشینی

شوهرم قبل از شهادت به تهران منتقل شده بود اما معتقد بود که دوران جنگ است و نباید عرصه را به مانند خیلی های دیگر خالی کرد او بر اساس وطن پرستی اش و نیت پاکی که داشت احساس مسئولیت کرد و ماند و پشت میز نشینی را برنگزید. معتقد بود که به اندازه کافی پول مردم برای تحصیل من در آمریکا به پایم ریخته شده است. من نیز برای ماندنش اصرار نکردم. فقط یک بار گفتم بسه. گفت: "حالا به من احتیاج دارند".

عباس دوران که بود؟

عباس دوران به سال 1329 در شیراز متولد شد. شهید دوران با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شکاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شکاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای دفاع مقدس بیش از یک صد سورتی پرواز جنگ انجام داد.

دوران در تاریخ 7/9/1359 اسلکه «الامیه» و «البکر» را غرق کرد و در عملیات فتح*المبین نیز حماسه آفرید.در تاریخ 20/4/1361 برای انجام مأموریت حاضر شد و هدف موردنظر او ناامن کردن بغداد از انجام کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد بغداد بود.

اما هنگام عملیات اصابت موشک عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران به طرف پالایشگاه الدوره پرواز کرد و تمام بمب ها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می سوخت.

کاظمیان، همراهش با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالک غیرمتعهد پرواز کرد. او در آخرین لحظات با یک عملیات استشهادی هواپیما را به ساختمان هتل کوبید.

سردار دلاور ایران اسلامی در روز سی ام تیر سال 1361 به شهادت رسید. سرانجام بعد از بیست سال تنها قطعه ای از استخوان پا به همراه تکه ای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شیراز به خاک سپردند.(نوید شاهد)

 

منبع:http://mataleb13.mihanblog.com

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید