خاطرات یک خلبان از آخرین روزهای جنگ-6

عملیات مرصاد که نبردی بود بین مجاهدان ایرانی و منافقین، در 5 مرداد 1367 در غرب کشور آغاز شد. با شنیدن خبر حمله منافقین رزمندگان به سرعت خود را به این منطقه رساندند. هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی نیز از جمله نیروهایی بود که وجودش بسیار در پیروز شدن در این عملیات موثر بود. آنچه پیش روی شماست قسمت هفتم خاطرات یکی از این خلبانان دلیر است از این عملیات که می گوید:وقتی به جای قبلی برگشتم، اثری از پیرمرد ندیدم. این بار چاره‌ای جز نشستن و صبر کردن نداشتم. چند دقیقه‌ای که گذشت سر و کله پیرمرد پیدا شد.

پیرمرد بدون اینکه مرا ببیند، از بالای سرم گذشت. قبل از اینکه این شانس را از دست بدهم به آرامی او را صدا زدم:- هی عمو ... عمو...

پیرمرد با تعجب نگاهی به اطراف انداخت اما چون متوجه من نشد دوباره حرکت کرد: این بار با صدایی بلند‌تر گفتم: آهای عمو، با تو هستم.

این بار پیرمرد متوجه من شد و به طرفم برگشت. چند لحظه‌ای بروبر نگاهم کرد و بعد چند قدمی عقب رفت. احساس کردم می‌خواهد فریاد بزند و کمک بخواهد روی این حساب گفتم گوش کن عمو من تنها هستم و اسلحه‌ای هم ندارم.

به گفتن این حرف از پشت تخته سنگی بلند شدم تا او مطمئن شود که من مسلح نیستم. پیرمرد نگاهی به لباس پاره پاره من انداخت و با احتیاط قدمی به جلو گذاشت.

- تو کی هستی؟ از منافقین هستی‌، هان؟

- نه پدر جان من ایرانی هستم.

پیرمرد گفت آنها هم ایرانی هستند و فارسی را خوب حرف می‌زنند.

وقتی توانستم پیرمرد را قانع کنم که نه از نیروهای منافق هستم و نه از مزدوران عراقی تازه به صرافت افتاد و پرسید پس چرا لباست این جوری است.

من و منی کردم و گفت: آخر می‌دانی پدر، من راننده تانک هستم. دیروز توی منطقه تانک مرا زدند و من از دیشب تا حالا دنبال نیروی خودی می‌گردم.

نمی دانم چرا ناخودآگاه این دروغ را گفتم. پیرمرد به من نزدیک شد و بار دیگر پرسید: حضرت عباسی راست می‌گویی.

- به حضرت عباس راست می‌گویم پدر. من الان احتیاج به کمک دارم.

پیرمرد نگاه مهربانش را به من دوخت و گفت: خیلی خوب تو همین جا باش تا من برگردم.

- چشم پدر!

پیرمرد هیزم‌هایی را که از دستش افتاده بود جمع کرد و آرام آرام به طرف آنانی که خوابیده بودند به راه افتاد. در هر قدمی که برمی‌داشت به سمت من می‌چرخید و نگاهم می‌کرد و من همچنان در جای خود ایستاده بودم. پیرمرد وقتی به آنها رسید، دستش را دراز کرد تا کسی را بیدار کند. دوباره افکار آشفته ذهنم را پر کرد. از تصور این که آنها منافق هستند به خودم لرزیدم.

از شدت خستگی روی زمین نشستم و به انتظار آنچه که اتفاق خواهد افتاد شروع به دقیقه شماری کردم. در آن لحظه آن قدر بی حال و بی رمق بودم که توان فرار را هم نداشتم. ناگزیر در همان حال چشمانم را بستم. هر لحظه انتظار داشتم تا منافقین با سلاح‌های گرم بر بالای سرم حاضر شوند.

صدای چند بلبل کوهی که با روشن شدن هوا هوس خواندن کرده بودند، چون پتکی بر سرم فرود می‌آمد و اعصابم را خرد می‌کرد. گوشهایم را با دست گرفتم تا صدایی را نشنوم دلم می‌خواست یک وقت دیگری بلبل‌ها می‌خواندند، در همان حال به خودم گفتم: مرد بلند شو، تا توی دردسر نیفتادی از اینجا فرار کند.

هیچ توان و رمقی برای فرار نداشتم. به یاد نماز خواندن پیرمرد افتادم و به خود امیدواری دادم که او و خانواده‌اش نمی‌توانند از منافقین باشند. در این هنگام صدایی مرا به خود آورد:

- هی آقا بلند شو.

چشمانم را باز کردم و نگاهی به بالای سرم انداختم. پیرمرد همراه با یک پیرزن بالای سرم ایستاده بودند و با نگاهی مهربان مرا برانداز می‌کردند. به زحمت حرکتی کردم و بلند شدم. پیرزن همچنان مهربانانه نگاهم می‌کرد. در طرح صورت او، نقش مادرم را می‌دیدم.

پیرزن با آن نگاه گرمش مرا به یاد کودکی‌ام انداخت. در دلم آشوبی بپا شد و چشمانم بار دیگر به اشک نشست. نمی‌دانم چرا احساس کردم که باید سر به دامان پیرزن بگذارم و های های گریه کنم. در آن لحظه دلم به نازکی تار ابریشم شده بود. طاقتم را از دست دادم، دلم را به گریه سپردم و چشمانم را به سیلاب اشک. پیرمرد و پیرزن در دو طرفم زانو زدند. وقتی دست گرمشان را بر روی سرم احساس، کردم، دلم آرام گرفت. آن دو مشغول صحبت در مورد من بودند که صدای قدم‌هایی که دوان دوان به ما نزدیک می‌شد، به وحشتم انداخت. خواستم بلند شوم که پیرمرد گفت: نترس پسرم محمد است.

و چند لحظه بعد مردی با قامت استوار و هیکلی چهار شانه بالای سرم ظاهر شد:

- بابا این مرد کیه؟

پیرمرد همان توضیحی را که من به او داده بودم برای پسرش باز گو کرد. مرد که گویی از سخنان پدرش قانع شده بود دستش را به طرفم دراز کرد تا برای بلند شدن از زمین کمکم کند. هنگامی که ایستادم، آن مرد نگاهی به سر و وضعم کرد و گفت: بابا این آقا که راننده تانک نیست. لباسی که به تن دارد مال خلبان است. درست است آقا؟

سرم را تکان دادم و جریان را همان گونه که اتفاق افتاده بود برای آنان شرح دادم. حرف‌هایم که تمام شد، پسر پیرمرد گفت: ببین آقا از ما نترس! ما هم از دست منافقین خانه و زندگی خودمان را ول کرده و آواره شده‌ایم. پس از طرف ما خیالت راحت باشد. در ادامه صحبت متوجه شدم که آن مرد سقوط هلی کوپتر ما را دیده است. بعد از اینکه اطمینان آنان را جلب کردم، قضیه سید را پیش کشیدم و به آنها فهماندم که دوستم سید، در همین نزدیکی‌ها است و حالش هم خوب نیست.

هوا کاملا روشن شده بود و اولین اشعه‌های خورشید بر زمین می‌تابید. وقتی به اتفاق آن مرد بالای سر سید رسیدم، دیدم که از شدت درد قسمتی از لباسش را به دندان گرفته تا جلوی فریادش را بگیرد از چهره زجر کشیده سید معلوم بود که درد زیادی را تحمل می‌کند. با نگرانی کنار او نشستم و سرش را از زمین بلند کردم. سید به من نگاهی کرد و نالید: رضا کجا بودی. من دارم از شدت درد می‌میرم.

دلم شکست حالا با کوچکترین تلنگری اشکم در می‌آمد سر سید را به بغل گرفتم و در حالی که با یک دست اشکهایم را پاک می‌کردم گفتم: سید دیگر لحظات زجر و شکنجه تمام شد. بلند شو برویم.

با کمک آن مرد، سید را به محل اطراف خانواده پیرمرد رساندیم. در آنجا پیرمرد کمک کرد تا سید را روی تشکی نرم خواباندم و خودم هم در کنار پیرمرد و پسرش نشستم.

حرارت آتش که به صورتم می‌خورد جان دیگری می‌گرفتم آفتابه فلزی که به جای کتری روی آتش قرار گرفته بود، قل قل می‌کرد و همراه با ترکیدن چوب‌های خشک در آتش، آهنگ موزونی را ایجاد کرده بود. پیرزن در تدارک لقمه‌ای نان بود. محمد پسر پیرمرد نگاهی به سید انداخت و گفت: منافقین توی ده ریختند و هر کسی را که در برابرشان دیدند به گلوله بستند. اینها شرف ندارند. آدم‌ها را مثل گوسفند سر می‌بریدند. برای آنها کوچک و بزرگ هیچ فرقی نداشت.

ما وقتی وضع را این طور دیدم اسباب و اثاثیه را جمع کردیم و زدیم به دشت و بیابان؛ اما آن بی دین‌ها جلوی بعضی‌ها را گرفتند و تعدادی را هم به ده برگرداندند. تنها چند خانواده موفق شدیم فرار کنیم، آن هم به این وضعی که می‌بینی. حتی نتوانستیم یک کتری همراه خود بیاوریم تا حالا مجبور نباشیم توی آفتابه به آب جوش آوریم.

چهره محمد در حین صحبت برافروخته شده بود و با عصبانیت حرف می‌زد برای این که جوش و خروش او را کم کنم برایش توضیح دادم که منافقین تار و مار شده‌اند و به زودی منطقه پاک خواهد شد. اما محمد با خشمی در صدا، به حرف‌هایش ادامه داد:

این لامذهب‌ها هیچی ندارند؛ نه شرف و نه غیرت، معلوم نیست کدام نامرد در آخور اینها کاه و یونجه می‌ریزد. اینها حتی در مورد خودشان هم رحم و شفقت ندارند. همان شب که هلی کوپتر شما را زدند من توی منطقه بودم. هوا کاملا تاریک شده بود که دیدم یک ماشین کنار جاده آمد و حدود 10 نفر از آن پیاده شده و به کنار شانه خاکی جاده آمدند. در یک لحظه متوجه شدم که آنان به حالت سمپاشی نوری بنفش یا آبی رنگ روی زمین پاشیدند این کار را در چندین نوبت و در فاصله‌های مختلف انجام دادند.

بعد از رفتن آنها به کنار جاده آمدم تا بفهمم آنها مشغول چه کاری بوده‌اند وقتی به آنجا رسیدم به صحنه‌ای برخوردم که موی تنم راست شد. روی زمین تعدادی منافق که مرده بودند صورت همه آنها به وضع کریهی سوخته بود. حالت تهوع به من دست داد. از این همه بی رحمی منافقین حیرت کردم. آن نامردها، حتی صورت بعضی‌ها را که هنوز جان داشتند سوزانده بودند.

محمد سکوت کرد و سرش را پایین انداخت. یاد صحنه‌ای افتادم که دیشب با سید شاهد آن بودیم حالا متوجه شدم که آن حرکات مشکوک و آن نورهای بنفش رنگ، از کجا سرچشمه می‌گرفت.

با محمد گرم گفت و گو بودیم که پیرزن او را صدا زد. محمد رفت و دقایقی بعد با یک سفره کوچک برگشت. پیرمرد هم بلافاصله سر رسید.

سید همچنان بی حال روی تشک دراز کشیده بود. او را صدا زدم و گفتم: سید بلند شو مگر تو گرسنه نیستی؟

توی سفره چند تکه نان خشک بود و چند استکان آب جوش، محمد نگاهی از روی شرمندگی به من کرد و گفت: می‌بخشید ما به جز نان خشک چیزی دیگری نداریم. متاسفانه وسائل چایی را هم با خود نیاورده‌ایم، اما می‌توانید چای خشک را توی آب جوش بریزیم و آن وقت بخوریم.

نان خشک خشک بود، اما در آن لحظه و در آن جمع گرم و صمیمی، برای من لذیذترین غذا به حساب می‌آمد. چند تکه نان خشک را با لذت خوردیم و در پایان هم چایی‌مان را با چند قندی که پیرمرد از لابلای جیب‌هایش پیدا کرده بود، سر کشیده و شکر خدا را به جای آوردیم.

آن ضیافت ساده بیش از آن که برای ما اثر جسمی داشته باشد، ما را شارژ روحی کرد. من از آن پذیرایی چنان به وجد آمده بودم که یک حبه قند را به عنوان یادگاری در جیبم گذاشتم.

بعد از صرف غذا احساس کردم که رمقی گرفته‌ام، حال سید هم بهتر شده بود. باید هر چه سریع‌تر راه می‌افتادیم بلند شدم و نگاهی به تراکتورها کردم و گفتم: محمد آقا امکان دارد یکی از تراکتورها را به ما بدهید یا حداقل ما را تا جایی برسانید.»

محمد همان‌طور که به سید برای بلند شدن کمک می‌کرد گفت: «این تراکتورها ناقابلند ولی یک قطره هم بنزین ندارند. تازه اگر با تراکتور‌ بروید ممکن است توی دردسر بیفتید، چون هنوز جاده امن نیست.»

حرف محمد درست بود. به طرف پیرمرد رفتم تا از او خداحافظی کنم. پیرمرد مرا همچون پسرش در آغوش گرفت و صورتم را بوسید. از پیرزن هم تشکر کردم و به طرف محمد رفتم. همانطور که او را در آغوش می‌گرفتم، گفتم: «پس حداقل یک مسیر خوب و نزدیک نشان ما بده.»

محمد دستش را به طرف تپه‌ای دراز کرد و گفت: «از آن تپه که رد شدید به یک جاده می‌رسید. سمت راست جاده را بگیرید و بروید و وقتی که از یک پیچ گذشتید به یک ده می‌رسید. در آن ده مردی هست بنام حیدر آقا که مسئول کمیته است. پیش او بروید و بگویید که محمد کرندی ما را فرستاده است.»

بار دیگر از آن جمع مهربان خداحافظی کرده و به راه افتادیم.

ادامه دارد...

/ 2 نظر / 21 بازدید
سید مجید

بنام خدا باسلام و عرض خسته نباشید خدمت دوست وبلاگی محترم نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق مارو تو این شبهای پر فضیلت قدر از دعاهاتون محروم نکنین[گل]. وبلاگ صنایع دریایی با یه افتخار و برگی از بالندگی های ملت مقاوم ایران کشتی 113000 تنی بروزه منتظر قدمهای شما با عزت هستیم.یاعلی[گل]

سعید

سلام دوست عزیز . ممنون از انتشار این خاطرات زیبای دلاور مردان ایران زمین که هر خواننده ای رو مجذوب خودش میکنه. من تا قسمت ششم این خاطرات رو که شما زحمت کشیده و گرداوری کرده اید رو خوندم .و خیلی از شما متشکرم . لطفا راهنمایی بفرمائید چطوری من میتونم ما بقی این خاطرات رو پیدا کنم ؟ اگر هم که ازتون بر میاد برام بفرستید . دستتون درد نکنه و خسته نباشید.